سرگشتگی

دیروز گذشت!......

و من امروز کاهیده تر از تمام عمر بودنم به نبودنم می اندیشم.

در میان تالاب های بیکران،نیلوفر مرداب،چه واژه ی مضحکی است!.....

شکنجه گیسوان کدام جادوگر مرا در مسخ این هستی گرفتار آورد؟نمیدانم......

نفهمیدم..........

به رفتن می رسم.توانی در زیر پایم نیست و به کجا رفتن،سوالی حزن انگیزتر از هر چه تا به حال با آن کلنجار رفته ام..............

به کجا باید رفت؟...............

زندگی چه سخت و تلخ است برای کسی که از قفس خود بیرون آمده و آن را می فهمد و کلاهی بر سرش نمی رود؟!.........

کاش کلاهی به بزرگی تمام دروغ های تاریخ بر سرم بود.

چشم ها را باید شست.اما به چه چیز نگاه کرد؟

کاش سهراب آن سوی دریاها شهرش را نشانم می داد.


و این سرگشتگی سرنوشت من است.

دلم ...

دلم برای همه حرف هایی که نگفته ام،

دلم برای همه حرف هایی که نشنیده ام تنگ شده است.

دلم برای سکون و سکوت،
دلم برای بودن های بی دلیل،
ماندن های بی حساب،
رفتن های ناگزیر تنگ می شود ...
دلم گاهی برای خودم،گاهی برای تو تنگ می شود ...
دلم برای آن مرغک آزاد شده از قفس هم تنگ می شود،
اما؛
امــشب دلــم فــقط بــرای تــو تــنگ مــی شود...

کاش می فهمیدی برای این که تنهایم تو را نمی خواهم؛
برعکس .... برای این که می خواهمت؛تنهایم ...!!!

فـاجعـه ی زنـدگی

آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد
امـا فـاجعـه ی زنـدگی تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای ...