رویا
دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم،رویایی که همان دنیای من است،و تویی که همان دنیای منی….
دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم،رویایی که همان دنیای من است،و تویی که همان دنیای منی….
این روزها من
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام تا
آرامش اهالی دنیا
خط خطی نشود...
اینجا زمین است
اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب است
اینجا گم که میشوی
به جای اینکه دنبالت بگردن
فراموشت میکنن........
به من تكيه كن!
من تمام هستی ام را دامنی می كنم تا تو سرت را بر آن بنهی!
تمام روحم را آغوشی مي سازم تا تو در آن از هراس بياسائی!
تمام نيروئی را كه در دوست داشتن دارم دستی می كنم تا چهره و گيسويت را نوازش كند!
تمام بودن خود را زانوئی ميكنم تا بر آن به خواب روی!
خود را,تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بياشامی,از آن برگيرم,هر چه بخواهی از آن بسازی,هر گونه بخواهی باشم!
از اين لحظه مرا داشته باش!
دکتر علی شریعتی
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرسشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی مجذور آیینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
سهراب سپهری
احساس....سیری چند؟؟؟؟!!!!
آدم های عجیبی دارد اینجا!
دوستی هایشان ناگهانی ست
دلبستن شان غریب است
و رفتن شان آشنا!...
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه ی کفش فرار و ور کشید
آستین همت رو بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
خوابمان برد....
بیدار شدیم...
دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم!!!!!!!!
نترس گردوی کوچک!چیزی که سیاه می شود,روی تو نیست دست آنهاست...
گفتم:اونی که با دعا بیاد با نفرین میره!!!اگه خواستی بیای با دعا نیا;با دل بیا..........با دل
خیالت راحت باشد آرام چشم هایت را ببند
یک نفر برای همه ی نگرانی هایت بیدار است یک نفر که از همه زیبایی های دنیا تنها تو را باور دارد...
اما من خدایی را کشیده بودم که"همه"میگفتند دیدنی نیست!!!!!!
هی....فلانی به خودت نگیر....
مرگ را می گویم.
من چشم میذارم تو فقط برو گم شو ...........
از خواب پریدم که به آغوش تو پناه ببرم;
افسوس...
یادم رفته بود که از نبودنت به خواب پناه برده بودم...
او جانشین تمام نداشتن های من است
دست ها برای حک کردن عشق بر روی سینه
عقل در انتظار جنون
نفس ها به شماره افتاده
آری"محرم"آمده....
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات,گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
دکتر علی شریعتی
روزي از روزها،شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد
اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم
تا هرچه ديرتر بيفتم،هر چه ديرتر و دورتر بميرم،
نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه
پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم،
افتاده باشم و جان داده باشم.
در همه آوازها,حرف آخر زیباست
آخرین حرف تو چیست؟
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست.
اولین نامه تو...............
اولین برگ سفرنامه عشق من و توست
و در این پندارم که اگر عشق سر آغاز وجودست....که هست....
آخرین نامه من..............
آخرین نامه تو................
آخرین برگ وجود من و توست.
سیب یعنی که تو زیبا هستی,تو رباینده دلها هستی
سیب یعنی اثر بوسه ناز روی لب های ترک دار نیاز
سیب یک واژه تو خالی نیست,پر عطر است,گل قالی نیست.
تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کن
دست بردار از او خاطره بازی کافی است
فرض کن گل نفرستاده,فراموشش کن
مردمان نگهش قله نشیینند هنوز دل که در دره نیفتاده فراموشش کن
با شکستن دل دختری که دیوانه ی توست ثابت نکن!
مردانگی را با غرور بی اندازه ات به دختری که عاشق توست ثابت نکن!
مردانگی را...
زمانی می توانی نشان دهی که دختری با تمام تنهایی اش به به تو تکیه کرده
که دختری با تکیه به غرور تو,به قدرت تو در این دنیای پر از نامردی قدم برمیدارد...
مرد باش!!!
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که زیر آوار غرورش همه وجودت له شده...
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک,گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری...
چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی اون وقت زیر لب بگی:
گل من باغچه ای نو مبارک.
سرزمینی پر از درد و غم,پر از تنهایی,پر از بی وفایی
هرگاه عاشقانه کسی را دوست داری گرگی به نام تقدیر آن را از تو می گیرد
هرگاه نمی خواهی فراموشش کنی کس دیگری به اجبار جای او را می گیرد
هرگاه می خواهی به او فکر کنی چیزی به نام زندگی گریبانت را می گیرد
و هرگاه می خواهی با یادش عمرت را سپری کنی مرگ جانت را می گیرد...